تبليغاتX
...حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند - روزی روزگاری با حبیب...!!!

نیم ساعتی از ناهار می گذشت. با حبیب نشسته بودیم تو حجره و داشتیم حرف می زدیم، از هر دری، تا رسیدیم به سیاست.

انگار با هر کدوم از انتقادهایی که می گفتم، مخالفت من رو بیشتر می فهمید.

گفتم: مردم دیگه خسته شدن، دیگه تحمل ندارن. خودت می بینی که. یه روز معلما، یه روز کارگرا، یه روز دانشجوها، یه روز اساتید، یه روز روحانیون ناراضی صداشون در میاد. دیگه جامعه ی بین المللی هم فهمیده، صدای اونا هم در اومده.

آخه تا کی؟ تا کی باید این فساد همه جوره ی آقایون ادامه داشته باشه؟ تا کی باید پول ملت رو بدن به کشورای دیگه؟ تا کی به اسم مصلحت مسلمین و این چرت و پرت ها پول ملت رو بدن به کشورای دیگه؟ اگه خیلی ناراحت اسماعیل هنیه و حماس و چمیدونم هزار تا کوفت و زهرمار دیگه هستن خب از جیب خودشون بدن، چرا مردم باید از گرسنگی بمیرن؟

همه ی اینا یه طرف برخورد با جامعه هم یه طرف. باباجون! خود آقای خمینی هم گفت "همونطور که پدران ما نباید برای ما تصمیم بگیرن، ما هم نمی تونیم برای آیندگان تصمیم بگیریم.شاید اونا تصمیم ما رو نپذیرن." الان هم همینطوره. این حکومت تک حزبی به هزار زور می خواد برای این مردم تصمیم بگیره. مردم هم صداشون دراومده. معنیش چیه؟ نمی خوان دیگه.

خب عین آدم باید برن کنار تا بدون کودتا و انقلاب و جنگ و هزار تا پسرفت دیگه، مردم حکومت خودشون رو بیارن روی کار. هی میگن مردم نمی فهمن، نمی فهمن. نه اینطورم نیست.از طبقه ی حاکم بهتر می فهمن. با این دایره ی خودی ها که هر روز تنگ تر و تنگ تر می شه می خوان چقدر ظلم و فساد خودشون رو به رخ بکشن؟

حبیب دود آخرین پک سیگارش رو بیرون داد و بعد سیگارش رو محکم فشار داد توی قوطی کنسروی که شده بود زیرسیگاری و خاموشش کرد و گفت: خب، با حرفات موافقم ولی نه کاملا. شاید ما خیلی مشکلات داشته باشیم، شاید خیلی مسائل اون پشت پرده مونده باشه و عادلانه حل نشده باشه، ولی خب شرایط ما با همه ی دنیا فرق داره. ما زیر فشاریم. هر افشاگری و هر چیزی که علیه نظام توی بوق بشه میتونه ضررهای جبران ناپإیری برای ما داشته باشه، مخصوصا این که اونا _به قول تو "جامعه ی جهانی"_ منتظرن تا دست بذارن روی همچین چیزایی و بزرگش کنن و علیه ما استفاده کنن. نه عزیز من، الان نمی شه همه چیز رو رو کرد.الان نمی شه همه ی خلافکارها رو برکنار کرد.ما به خیلی از نیروها و کارشناس ها نیاز داریم. صدای هواپیماهای جنگی آمریکا و انگلیس رو نمی شنوی؟ الان شرایط عادی نیست.

یه نگاه از ناامیدی تمام بهش انداختم و بعد رفتم کنار پنجره، دخترک 4،5 ساله رو دیدم که خیلی قشنگ با چادرش خودش رو پوشونده و همه اش منتظره تا کسی بیاد خودش رو وزن کنه یا یه دعا ازش بخره. برگشتم طرف حبیب و گفتم: آره حبیب جون؛ تو راست میگی. الان نباید توی بوق کرد که شهرام جزایری به همه پول داده، از رهبری تا هر سگ و سوتک دیگه ای. الان نباید گفت پروژه ی قتل های زنجیره ای زیر نظر چه کسانی انجام شد و قاتلین رو معرفی کرد. الان نباید گفت که اکبر محمدی و فیض مهدوی و زهرا کاظمی چرا کشته شدن. الان نباید به روزنامه ها اجازه داد هر حرفی بزنند. الان نباید به مردم و اصناف مختلف جامعه اجازه داد تا به خاطر شرایط نامساعد کاری و ... اعتراض کنن. الان نباید ظلم و فساد و تبعیضی که توی طبقه ی حاکم صورت میگیره رو رو کرد، نه به این علت که کارشناس نداریم، بلکه به این علت که کارشناس و کارشناس نمای خودی نداریم! و الا اونایی که یه چیزی حالیشون میشه و خودی نیستن که بدرد نمی خورن.

اصلا الان میدونی باید چیکار کرد؟ باید مردم رو خر کرد. باید شعار دروغ داد. باید علیه کسانی که لب به اعتراض باز میکنن حکم حکومتی صادر کرد. باید به افراد مخالف برای چاپ روزنامه و انتشار کتاب مجوز نداد، حالا اگه افراد بی خطر پاشون رو از گلیم خودشون فراتر نذارن اشکال نداره. الان باید دهن همه ی کارگرها و معلم ها و دانشجوها و اساتید و روحانیون معترض رو بست، حتی شده با باتوم و چاقو و زنجیر و تفنگ.

الان باید دانشجوها رو انداخت تو زندان. الان باید اساتید رو از تدریس محروم کرد. باید هر جور انجمن و گروهی رو پلمپ کرد. باید چشم به روی گندهایی که مسئولین _غیر از اصلاح طلبان_ میزنن بست و اونا رو به هزار شکل توجیه کرد و گذشت. الان باید پول بدیم به حماس که خوش باشن و علیه اسراییل فعالیت کنن، اگه گرسنه باشن که نمیتونن با اسراییل مقابله کنن. باید پول داد به گروههای تروریستی تا دولت آمریکایی عراق! نتونه شکل بگیره. باید نشون بدیم که چقدر توی صلح و صفا و صمیمیت و خوشی و ... زندگی میکنیم.

آره، تو راس میگی. اینا رو باید بعدا مطرح کرد. ماشالله هزار ماشالله هم تونستن سطح سواد و فرهنگ و مطالعه ی مردم رو هم پایین نگه دارن، پس چه باک؟ هر روز با یه وعده و یه مشغله ی فکری سرشون رو گرم میکنن تا مصالح نظام رو پیش ببرن. تا چه زمانی؟ تا کی؟ خدا میدونه و بس.

حبیب دیگه چیزی نمی خواست بگه، نمیدونم، شاید هم چیزی برای گفتن نداشت.

حالا من یه نخ سیگار روشن کردم. یاد اون شعر فروغ افتادم؛

من خواب دیده ام که کسی می آید...

و کور شوم اگر دروغ بگویم...

کسی می آید...

کسی می آید...

کسی دیگر ...

کسی بهتر...

کسی که مثل هیچکس نیست...

من خواب دیده ام...

 

+ نوشته شده توسط دانای کل در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:10 |