از آغاز شعر سنتی تا اوایل مشروطه، تاریخ ادبیات ایران آکنده از شعرا و ادبای فصیح و بلیغی بوده که بعضا با شعر خویش چونان سبکی در ادبیات کهن ابداع کردند که دیگر تکرار نشد.
شعر لطیف رودکی _ پدر شعر پارسی _، نثر بی بدیل سعدی و غزلیات روان او، اشعار عاشقانه ی وحشی بافقی، اشعار عارفانه ی سنایی، مولانا، عطار، خیام و بابا طاهر، منظومه های عاشقانه ی نظامی گنجه ای _ که بی شک صاحب بهترین آن ها است _، حبسیه های مسعود سعد سلمان و شعر زیبای شعرای سبک هندی چون صائب تبریزی، دهلوی و ... همه و همه از اساطین شعر کهن پارسی به حساب می آیند و هر یک در نوع خود بی نظیرند.
نه در مقام مقایسه اما نهایت عشقی جانانه را فقط می توان در غزلیات دلنشین حضرت حافظ علیه الرحمه جستجو کرد، در مسیری که او برای کمال و رسیدن به معشوق خود می پیماید.
نظامی گنجه ای در مناظره ی"خسرو و فرهاد"، چنین می سراید که فرهاد فقط بعد از مرگ می تواند عشق شیرین را از دل خود پاک کند:
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
و یا حضرت سعدی در غزلی حال و هوای عاشقانه ی خود را چنین بیان می کند که بیرون کردن مهر معشوق از دل نیازمند روزگاران طولانی می باشد:
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
اما حضرت حافظ علیه الرحمه عشق خود را به قدری جاودانه دانسته و ابدیت بخشیده که آن را مختص به زمان حیات ندانسته و چنین می گوید:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید
بی شک عشق بی نهایت، زیبا و بی نظیر حضرت حافظ علیه الرحمه را نمی توان در غیر شعر خودش یافت.


