برای او که هر شب در آیینه ی آسمان، دیدارش را به نظاره می نشینم؛
هر طلوعی به غروب اندیشم
تا تو بازآیی و این تنگِ دلم بگشایی
و مرا ساغری از عشوه ی جانانه دهی
و زلعل لب خویش عمر نابود مرا ابدیت بخشی
و سراپا تو یقینم سازی
که دگر تا پایان زهر هجران تو را من نچشم
آه معشوقه ی من!!
تو بگو می شنوی ضجه های دل ویران مرا ؟!
همه دم منتظرم بازآیی...
+ نوشته شده توسط اسیر در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت
10:52 |


