برای او که آرزو می کردم خواننده شعرم باشد
«راستی شعر مرا می خواند؟»
شاید سکوت مرا ترسی ز رفتن تو بود
ترسی به غایت تهدید،
آه!
رفتم چه زود.
تا رفتن تو را _ با دیده ای روان _ نابودتر کنم.
تا گر به روی من _ از جبر روزگار _ بستی تو چشم
چشمان جاری و پوشیده ی تو را
نه من
ناگه نگه کنم.
تا گر همان مدام سایه شد و تابید نور غم
_ بی آن که فهم من غروب را حس کند _
سوزان فراق تو را گریان به سر کنم.
شاید سکوت مرا ترسی ز رفتن تو بود
ترسی زیاد و تر، درون چشمان بی دلم
از فرقت هراسناک و تیره ی روزان روی تو شب های موی تو
ترسی که بی سبب مرا _ از وقت دیدنت _
ترساند هردم از هجر سبوی تو
آری؛ سکوت مرا ترسی ز رفتن تو بود!
بی شک چگونه قلب خراب و مست و اسیر من
رخسار بی مثال و کمان ابروی تو را
لایق به دیده بود؟!
ای کاش قلب من اینسان در هجر قلب تو
غرقه به خون نبود!!
3 بامداد شنبه 25/فروردین/1386


