خیال کردی نشد؟
خیال کردی نبودم؟
خیال کردی نخواستم؟
یاد آن روز افتادم که برای هزارمین بار آمد، گفت: سلام.
با نگاه تلخ پاسخ دادم: خب، سلام.
گفت: چرا دلسرد و پریشانی؟
گفتم: واقعا از ته دل بی رحمی. ناجوانمردتر از هر نامرد.
گفتم: یادت نیست؟
گفت: نه. که چه؟
گفتم: " سلامش کردم. برایش خواندم: تو ناز مثل قناری، تو پاک مثل پرستو...
گفتی: از این کلام تملق خوشم نمی آید.
چگونه بودم من؟ زه آب دیدگانم چو سیل جاری شد، نه، ای کاش سیل!
قطره ای از اشکم را با زبان حس کردم.
گفتم: هیچ شهدی از چنین اشکی که اینسان نرم و آرام از برایش ریخت، شیرین تر است؟
بی سبب خندیدی. _ از روی تمسخر _
من هنوز جاری بودم.
نزدیکم شدی.
با خودم پنداشتم؛ دیگرم دوست داری پر مهر! دیدم نه.
چنگ بی رحم و عظیمی بزدی بر دل من. قهقهه ای سر دادی.
گفتی: این هم از پاسخ من.
تکه ی کنده شده از دل تو، از همه ی تلخی ها صدهزاران بار شیرین تر است.
یاد تو می آید؟
گفتمش: گفتی که می بوسم تو را، گقتم تمنا می کنم...
چه کردی؟ یاد تو می آید؟
دست بردی به دل سنگ و پلیدت و هزاران مجمر از آتش نفرت تو به جسمم کوفتی.
آه؛ ای کاش هزاران مجمر!
با خودت پنداشتی که مرا از دل و جان نیست نمودی، خوش و خوب. اما، تو نفهمیدی.
هر چه جسمم سخت و پردرد نفس نوش کند، جان من راحت و آرام تر است.
دیگر آن اشک خوش آهنگ دلم خشک شده بود.
سر سوزن تو نبودی لایق دیدن اشک های صبورم. اما؛
اوج احساس من آرام نشد. من هنوز هم که هنوز سخت جاری بودم.
یادم آمد که شبی خوب آرام،
یک ستاره که مرا با بی نهایت چشمک ریز و درشت می نگریست،
با هزاران احساس به من گفت: پروانه چو بر روی تو بنشست، دلم ریخت...
مات شده بودم.
دستم را سوی او بردم، روی قلبش گذاشتم و احساسش را احساس کردم.
فهمیدم خیلی عظیم است، فرای تصور.
تو چه کردی؟ یاد تو می آید؟
تمام شعرهایم را پاره کردی. پاره پاره. پنداشتی که فقط با قلم و با کاغذ می مانند.
ولی نه.
همه شان در صدف قلب تَرم آرامند.
چه سبک هستی تو!
باز یک شام دگر، آن ستاره که پر از چشمک بود داد کشید:
اکنون نوبتم است؛ دوستت دارم.
شاد و مسرور شدم.سرشار از هرچه زیبایی و احساس که بود، هر چه نبود. لب پُر از آرامش.
همه تن فریاد شدم. داد کشیدم او را:
نوبتی نیست برایت. همه ذرات وجودم، عمرم تقدیم تو باد.
نه، چه گفتم. همه ذرات فنایم حتی.
ناگهان یک تنه از خشم شدی. فکر کردی که نبودم اینجا، اوج خوشبختی توست.
تیشه ی نفرت اهریمنی ات را به دل پاک و پر احساس و سپیدم تو نشاندی.
روح من از کالبد جانم پرید.
روی من گلگون شد.
قطره ای روح هنوز در درون بدنم باقی بود.
خنده ای بر لب سرخم آمد.
خوب نگاهم کردی. بی امانم گفتی: این منم،من؛ دنیا.
یاد تو باشد که دیگر هر زمان حرف مرا گوش کنی.
قطره روحی که درون بدنم باقی بود، شاد پرید.
خنده ی لب هایم جاودان باقی ماند.
باز از خشم نگاهی به تن سرد خود انداختی و فهمیدی که هنوز هم تو بدبخت ترینی! بدبخت.
آه؛
خاطره ای شیرین بود.
من خرامان رفتم و نه دیگر تو مرا می بینی، می شنوی، و نه احساس توانی بکنی.
و چه هر روز تو بیش از پیش، نفرت ناب! خودت را تقدیم دل پاک دگری می داری!
یادم افتاد به آن قلب پر از مهر ستاره
کاش قبل ها که هنوز در دنیا بودم من، آخرین حرف دلم را به او می گفتم؛
رو روز خود اندیش و دگر فکر خودت باش کاین "من" نبود لایق عشق تو پرستی
از پیش رو و از پس این عمر میاندیش یادی نکن هیچم طرب اندوز به مستی
آخرین حرف و "تمنا"ی دل من این بود.
کسی می شنود؟!.....
-------------------------------------------------------
اولا توصیه می کنم حتما مصاحبه ی دکتر حاتم قادری رو بخونید که بی شک مطالعه ای کامل در باب روشنفکری و اوضاع روشنفکران در امروز ایران هست.
و بعد؛
از بدو آغاز "حسب حال"، احساس می کردم این جا موندنی نمی شم. حتی یادمه به یکی از دوستان هم گفتم که هنوز جا نیفتادم و انگار هم جا نخواهم افتاد.
به هر حال وقت رفتن، بی خبر و ناگهان از راه می رسه، چه آن که الان، با نهمین پست رسید. پس باید رفت.
از همه ی شما دوستان، مخصوصا آزادی طلب های عزیز، که با نقدها و نظرها و لطف بسیارتون حقیر رو همراهی کردین بسیار متشکر و سپاسگزارم. امید که همیشه موفق و شاد و آزاد باشید.
آزاد و پایدار باد ایران و ایرانی



از وعده های اجرانشده ی انقلاب اجباری نبودن حجاب برای زنان بود.